باید مکثــــ کرد , برای عــُـمقِ لحظه ها ...

باید مکثــــ کرد , برای عــُـمقِ لحظه ها ...

خدایا نمیدانی چه لذّتی دارد ,
لحظه هایی که میفهمم ,دستم را گرفته ای, تاتی تاتی قدم میبری ...

نمیدانی چه لذّتی دارد
که تو قدم هایم را یادم دهی ...

تو که خدایی نداری ...

لحظه هایه بودنتـــ را افزون کنــ برایمـــ ,
تا آخرین حدّشـــ

.
.
الهی و ربــّــی من لی غیرکــــــــ
الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا
----------------------------------------
"وان یکادالذین کفروا
لیز لقونک بابصارهم لما سمعو الذکر
ویقولون انه لمجنون ,وما هو الا ذکر للعالمین "

۳ مطلب با موضوع «مرد زمستون - دختر بهار» ثبت شده است

استرسِ تنها بحثِ بی تفاهمِ ما !

جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ
از اول ازدواجمون تا حالا 
تنها مسئله ای که روش تفاهم طور نمیشیم و همینجوری اختلاف میمونه 
و مام بیخیال میشیم یا به شوخی جمع میشه 
مسئله ی اسم برای نی نی ای هست  
که حالا اصن معلوم نیس کی بخواد به ما اضافه شه : حرص خوردن های شدید
و ما هر وخ به هر بهونه ای بحثش پیش میاد 
یکم بهش فک میکنیم 
و اصلننننن توافق نداریم هــِی !

منم گفتم تا هروخ که تفاهم طور نشیم اصن بهش فکر هم نمیکنیم !
من نی نی رو تو دلم جا نمیدم !
حوصله ی استرسشو ندارم !

اصولن عادمی م که از بحث هایی که به نتیجه نمیرسه می ترسم و استرس میگیرم ... 
باز برای دختر اوضاع بهتره اما برای پسر 
آقای بهمنی اسم های ساده و تک اسم دوس دارن 
من اسمای دو سیلابه !
هی من میگم 
هی اوشون میگه !
خودمون خجالت میشیم از بحثشاا ولی خو مهمه !!!
اصنشم اسمو مادر باید انتخاب کنه , پدر هم با رضایته قلبی بگه چشم !
یعنی کِ چِ !!!

دونقطه دست به کمر

"خدا اون بالا کلی از تهه دلش بهمون میخنده " موقعِ این حرفا :)))


.
.
.
دعا نوشت :
اللهم اجعلنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و جعلنا للمسلمین اماما 


  • میم خانومـ جان

هو الراضــی تریـن ...


بیشتر شده 

به چشم که چه عرض کنم

به جان میبینم ...

به تمامیِ بندهای وجود حس میکنم ...

به نگاه نگاهِ باهم بودنمان لمس میکنم 

گرم تر , پخته تر و عمیق تر ...

عشــق 

جنسش عادت نیست ...

شناختَـستُ مِهری عجیب !


و انگار خدا مرا برای تو مهربان تر کرده است ...

انگار دلش نمی آمده تو را اذیت کنم و خوب ترم کرده ...

و انقدر دوووست میدارم این خوب شدن های ناخوداگاهم برای تو را ...

راضی ترینم به رضای تو ...

دعا نوشت :

خدایا ظرفِمان را از مِـهر خودت و اهلت و دوست دارانت , آنچنان پـُر کن ...

که نیازی به مــِهرِ غیر نباشد !

آمیـــن


  • میم خانومـ جان

اولین حسّ عمیق !

شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۲۳ ق.ظ

جالب بود برام ...

حسّش ...

نگاهش ...

انرژیش ...

حالتش ...

نزدیکیش ...


امشب برای اولین بار حسی در من بود ...

و جالب بود ...

یه چیزی مثه قلقلک ...

یه لذتِ جدید ...

یه چیزی که نمیدونم چیه !


وایمیساد عقب نگام میکرد ..

یا یهو زل میزد به من ...

حس اون رو نمیدونم ........


داره نزدیک تر میشه .... شاید خیلی نزدیــــــــــک ...

  • میم خانومـ جان